تبليغاتX
فرمان دادم بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خاک بسپارند تا اجزی بدنم ذرات خاک ایران را تشکیل دهد !...پنج کیلومتر مانده به بهشت
... اینجا پردیس است، 5 کیلومتر مانده به بهشت، جمعیت 313 نفر
 لبیک یا حسین(ع)

آيا امتي كه حسين را كشتند؛ اميد شفاعت جد او را در روز قيامت دارند؟

در بييت الحرام مشغول طواف بودم، ناگهان مردي را ديدم كه مي گفت: پروردگارا! مرا ببخش، هرچند كه مي دانم از گناهي كه مرتكب شده ام، نخواهي گذشت! به او گفتم: اي بنده خدا! از خدا بترس و چنين سخن مگوي! كه اگر گناهان تو به شماره دانه هاي باران و برگ درختان باشد، خداوند تو را ببخشايد، و او آمرزنده مهربان است.به من گفت: نزديك بيا تا ماجران خود را بگويم. نزديك او رفتم، گفت: من يكي از 50 نفري بودم كه همراه سر حسين(ع) به شام فرستاده شديم، و ما را عادت چنين بود كه چون در منطقه اي فرود مي آمديم، سر مقدس را در تابوت(صندوق) مي نهاديم و در اطراف آن نشسته و شراب مي خورديم!!! يكي از شب ها، همراهان من شراب نوشيدند و مست شدند، ولي من آن شب شراب ننوشيدم، وقتي تاريكي همه جا را فرا گرفت و نيمه شب فرا رسيد، نور شديدي را مشاهده كردم و ناگهان درهاي آسمان گشوده شد! و حضرت آدم و نوح و ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و محمد(ص) و جبرئيل امين با گروهي از فرشتگان به زمين آمدند.

جبرئيل نزديك تابوت آمد و سر مقدس امام را بيرون آورد و در آغوش گرفت و بوسيد، سپس پيامبران نيز چنين كردند، رسول خدا(ص) بر بالين سر بريده گريه كرد و پيامبران به او تسليت گفتند.

جبرئيل عرض كرد: اي محمد! خداي تعالي به من امر فرمود كه هرچه درباره امتت بفرمايي اطاعت كنم، اگر دستور دهي زمين را بر آنها به لرزه در آورم و بلندي هاي آن را پست سازم و همه چيز را به رو درافكنم، چنان كه با قوم لوط چنين نمودم.

پيامبر(ص) فرمود: نه، اي جبرئيل! زيرا من با ايشان موقف و ايستگاهي به پيشگاه الهي در روز قيامت دارم كه آن جا به حسابشان خواهم رسيد. سپس فرشتگان به سوي ما هجوم آوردند تا ما را بكشند. من فرياد زدم: الأمان، اي رسول خدا! پيامبر(ص) فرمود:«برو كه خدا تو را نيامرزد»

برگرفته از كتاب "لُهوف"

من در منتظری خلاصه می شوم نه یک بار بلکه چندین بار «امام خمینی(ره)»

انا لله و انا الیه راجعون

انسان ترکیبی است از جسم و روح مجرد خدای متعال با حکمت و تدبیری ویژه او را برای هدفی بزرگ آفریده است هدف از زندگی انسان در این عالم شکوفایی استعدادهای درونی و به ثمر رسیدن شخصیت والای او می باشد حال اگر انسانی بخواهد به این هدف بزرگ و رشد معنوی خویش نائل شود و در مسیر تکامل قرار گرفته نیازهای روحی او در کنار نیازهای جسمی او تامین شود نیازمند راهنمائی و ارشاد است و دین القاگر چنین نقشی است.دین به انسان برنامه هایی را عرضه می دارد تا این نیازها برطرف شود. دین به انسان حقایقی را می آموزد که در حیات معنوی و ابدی خود نیازمند آنها است چیزهایی که معمولاْ نه با عقل قابل درک است و نه با حدس و گمان یافتی است. دفتر مرحوم آیت الله العظمی منتظری  http://www.amontazeri.com/farsi/default.asp

 

شب یلدا بر همه مبارک...

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 30 آذر1388  |
 مترو کرج(صادقیه)

با عرض شرمندگی دسترسی به اینترنت واسم محدود شده واسه همین دیر به دیر آپ می کنم و نمی تونم جواب محب هاتونو بدم واقعاْ شرمده اخلاق تونم

همیشه یک خری پیدا می شه!!!

روی صندلی نشستم، خودم را جمع کردم. هوا خیلی سرد بود. از آن سوز و سرماهای اول صبح. خنده ام گرفت. به یاد حرف راننده تاکسی افتادم. می گفت که چند وقت پیش در یک روز بارانی یکی از چرخ های ماشینش به درون جوب افتاده! جمعیت زیادی جمع شدند. اما به جای آنکه یا علی گویان کمک کنند، گوشی مبایلشان را در آورده و مشغول فیلم برداری شدند!!! از این حرفش خنده ام گرفت. صدای تق تق چیزی چرتم را پراند. چشم های خواب زده ام را باز کردم. خانمی بسیار متشخص با کفش های پاشته بلند از جلوام رد شد. صدای پاشنه  کفشش در تمام ایستگاه صداقیه می پیچید. ماشا ا... عجب وجنات و کمالاتی! فتبارک ا... احسن الخالقین. چه با شخصیت و چه تناسب اندامی. خدا ببخشد. نوش جان صاحبش. خداوندا، برکات جامعه مان را بیشتر گردان. آمین. عکس العمل جمعیت جالب بود! وقتی آن خانم با شخصیت رد می شد تمامی مردان هوش از سرشان پریده بود! عده ای با چشم های خواب آلود و با دیده حسرت می نگریستند! عده ای نیز که مشخص بود دست و صورتشان را نشسته اند تنها لبخندی به لب داشتند. آه از نهاد تمامی مردها بلند شد!

بغل دستی ام  که چره اش از سرما سرخ شده و مدام آب دماغش را بالا می کشید. کتاب قهوه ای رنگی در ستانش بود و می خواند. زیر چشمی چند خطی خواندم. «خوب می دانم که گریه های بزرگی در انتظارم است. وقتی مادرم بمیرد سخت گریه خواهم کرد. این را از همین حالا می دانم. یعنی سال هاست که میدانم. از یاداوری اش به وحشت می افتم! اما هیچ روزی را بدون فکر کردن به آن نگذرانده ام. اگر طوبی ـ خواهرم ـ بمیرد من باز گریه خواهم کرد. به شدت شانه های من از گریه بر گور خواهد لرزید و من فکر خواهم کرد که دنیا به آخرین نقطه اش رسیده است. نرسیده است اما. هیچ مرگی دنیا را به آخرش نخواهد رساند. ما را اما شاید برساند.»

مترو عرعرکنان آمد. جمعیت متمدن با کربات هایی از جنس وحشی گری به سمتش هجوم آوردند. در اندک زمانی پر شد. حتی در راهروهای وسط و در پله ها نیز نشسته بودند. دو دختر خانم جوان و بسیار زیبارو راه خودشان را از میان جمعیت باز کردند و به داخل آمدند. خدایا این چشم و دل پاک را از ما مگیر. پیش خود فکر می کردم این دو نفر با این ظاهر آرایش کرده و سرخاب و سفیدآب کشیده، کی از خواب بیدار شده اند؟ و کی خودشان را این چنین بزک کرده اند؟  هنوز جواب سوالم را نیافته بودم که فرد میان سالی که جلو من نشسته بود برخاست و جایش را به آنان داد. آن دختر خانمی که نشست برای دوستش که ایستاده بود با چشم و ابرو اشاره زد و آهسته گفت: «دیدی گفتم همیشه یه خری پیدا می شه!!!» و من تا خود کرج گیج و منگ بودم...!!!

|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 4 آذر1388  |
 آبشار

سلام به همه بهشتی ها، یه سلام با رایحه خوشبوی گلهای بهشتی؛ می دونم. یه مدتی نبودم و... حالم زیاد خوب نبود...اینترنت هم (به برکت 13 آبان) کمی تا حدودی... دیگه خودتون می دونید...! دارم خاطرات مترو را می نویسم...اینم یکیشه... می دونم، یه جوراییه...امیدوارم به کسی بر نخوره...

آبشار

پرواز میمنون ها از شاخی به شاخساری دیگر، غرش شیران و درندگان، آواز مرغان چهل رنگ، خردشاخ های متحرک و پیچ و ماپیچ که انواعشان را مار می نامند. در میان جنگل های به هم تنیده آبشاری توسری خورده روان بود که ارتفاعش از وسعت دید فراتر می رفت. ذرات منگ آب در هر سو تلوتلوخوران پرسه می زدند. می شد ناله آبشار را وقتی به سخره ها برخورد می کند با گوش جان لمس کرد. آه و ناله ای از ابد تا ازل. بی پایان. غم و رنجی فضونی.

با جیرجیر این مار چند تکه آهنی که دوپاها آن را "مترو" نام نهاده اند، ضعیفه ای ناله سر داد «ایستگاه امام حسین(ع)» چون آب سدی شکسته، جمعیت به هر سو روان گشت. می شد تشویش و نگرانی را در پشت چهره اغلب افراد دید. مردی میان سال با موهای قرمز نشسته بر روی صندلی، دستانش را تا آرنج در درون حفره بینی اش فرو کرده بود، شاید چیزی گم کرده و در آن تاریکی به جستجوی آن است! شاید هم چند رگه طلا و نقره در درون آن دو غار تنگ و نم ناک پیدا کرده است! راستی چه می شد اگر انسان دست در درون بینی اش می کرد و تکه های طلا بیرون می آورد؟ چه می شد؟ یکی با کوله باری از تمدن و فرهنگ، از پله برقی برعکس بالا می رفت. دختر و پسری آن گوشه جیک جیک می کردند. نمی دانم چه می گفتند. بهتر است به فال نیکو گرفته و نیک پندار باشیم! در این جور مواقع باید نیمه پر لیوان را دید! پسرکی با موهای سیخ سیخی کاغذی عطری به من داد؛ از قیافه اش پیدا بود که با ادیسون شوخی کرده است. در میان افکارم پرسه می زدم و کاغذ عطری را می بوئیدم که از مترو خارج شدم. نور شدید آفتاب چشمانم را می آزرد. چون عادی گشت، چیزهایی دیدم که باورم نمی شد.

مادری چادرش را به کمر بسته، در کنار جوب زانو زده، کودکش را در آغوش گرفته و می گفت: «جیش کن...جیش کن... جیـ ... یـ ... یـ ... ش»

با دیدن این صحنه هوش از سرم پرید. راننده BRT گویی لطیفه ای شنیده باشد های و هوی می خندید. رهگذران هر یک زیر چشمی به این صفحه می نگرستند و لبخندی بر لب می نشاندند. زن جوانی با دست کودک را نشان می داد وبا دست دیگر بر پهلوی شوهرش می کوبید...! دو دختر بزک دوزک کرده، که در گوشه دیوار نمی دانم برای چه ایستاده بودند مدام اشاره می کردند، زیر لب چیزی به هم می گفتند و می خندیدند. شاید دیدن این صحنه خیلی برایشان جذاب بوده! دختری چادر به سر که در کنار پنجره اتوبوس(BRT) نشسته بود و با حالتی از بهت و حسرت می نگریست. مردی فریاد می زد: «دربست... آقا... خانم... دربست...، دربستی بدون استرس...! دربستی با کیک و نوشابه...!» نگاهی انداخت و داندان هایش از زیر حجاب لبخند ظاهر گشت. نمی دانم چرا؟ هر کسی از زن و مرد گرفته، کودک و بزرگ، دختر و پسر، پیر و جوان، رهگذر  و کاسب، همه و همه، هر کس که این صحنه و مخلفاتش را می دید خواسته یا ناخواسته لبخند می زد!!! به گمانم دیدن این صحنه تجلی گر لحظات و خاطرات ناب و شیرین دوران کودکی شان است. اتوبوس(BRT) به همراه آن نگاه های زنان و خنده های راننده رفت و کودک آنچنان که گویی آبشاری زرد رنگ از میان دو پایش به جوب سرازیر گشته، بدون توجه به نگاه های دیگران در حال ادرا کردن بود...

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 17 آبان1388  |
 آیا کسی هست که برایم لالایی بخواند...؟؟؟


اینجا کسی لالایی بلده؟ لطفاْ واسه من لالایی بخوانید...!!!(به هر زبونی که می دونید!؟)

لالا لالا گل پونه گدا اومد در خونه نونش دادیم بدش اومد خودش رفت و سگش اومد

لالا لالا گلم باشی تو درمون دلم باشی بمونی مونسم باشی بخوابی از سرم وا شی

لالا لالا گل خشخاش بابات رفته خدا همراش

لالا لالا گل فندق ننت اومد سر صندق

لالا لالا گل پسته بابات رفته کمر بسته

لالا لالا گل زیره چرا خوابت نمی گیره؟

لالا لالا گل پونه بابات رفته در خونه

لالا لالا گلم باشی همیشه در برم باشی

لالا لالا گل آلو درخت سیب و زرالو

لالا لالا گلم لالا بخواب ای بلبلم لالا

لالا لالا گل لاله دوست داریم منو خاله

لالا لالا گل دشتی همه رفتن تو برگشتی

لالا لالا گلم باشی بزرگ شی هم دمم باشی

لالا لالا گل گردو بابات رفته توی اردو

لالا لالا گل نعنا بابات رفته شدم تنها

لالا لالا گل پسته بابات بار سفر بسته

لالا لالا گل زیره بابات رفته زنی گیره ننت از غصه می میره

لالا لالا گل قالی بابات رفته که جاش خالی

لالا لالا گل سوسن بابات اومد دلم روشن

لالا لالا گل نی نی خوابای خوب ببینی

لالا لالا گل نازم توای سرو سرافرازم

لالا لالا گل نرگس نباشم دور ز تو هرگز

لالا لالا گل مریم چه گویم از غم و دردم

لالا لالا گل مینا بخواب آروم گل بابا

لالا لالا گل شب بو نگاهت می کنه جادو

لالا لالا گل پونه انار کردم واست دونه

لالا لالا گل صد پر نشه هرگز گلم پرپر

لالا لالا گل لاله میریم فردا خونه خاله

لالا لالا گل پسته شدم از گریه هات خسته

لالا لالا گل نازی بابات رفته به سربازی

لالا لالا گلم خوابید به رویش نور مه تابید

لالا لالا گلم زیباست برای من همه دنیاست


هفته قبل آنفلوآنزا داشتم! چند روزی کارم شده بند آه و ناله و خوابیدن... در رویاهام برای دختری که ندارم لالایی می خوندم...شما لالایی بلتید؟ هرکی لالایی بلته بهم یاد بده... می خواهم برای دختر کوچولویی که ندارم لالایی بخوانم...



|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 28 مهر1388  |
 یک ترم به روایت تصویر
شروع ترمیک هفته بعد از شروع ترمدو هفته بعد از شروع ترمقبل از میان ترمدر طول امت�ان میان ترمبعد از امت�ان میان ترمقبل از امت�ان میان ترماطلاع از برنامه میان ترم7 روز قبل از پایان ترم

6 روز قبل از پایان ترم5 روز قبل از پایان ترم4 روز قبل از پایان ترم2 روز قبل از پایان ترم1 روز قبل از پایان ترمشب قبل از امت�ان1 ساعت قبل از امت�اندر طول امت�ان

هنگام خروج از سالن امت�انبعد از امت�ان

به نام دادار نیک اندیش

با سلام خدمت همه دوستان؛ اول با کمی دلگرفتگی باید تشکر کنم از تمامی کسانی که لینک منو از وبلاگشون حذف کردن، لطف کردین دمتون گرم...!!!

راستش بگم یه مدت بد جوری ریخته بودم به هم! هم خودم و هم زندگیم! یه جوری شد که...

... که  اصلاً نمی تونستم...

ولی حالا اومدم که بمونم؛ به امید الهی، اگه خدا بخواد از این به بعد هر هفته یک آپ جدید میزام اونم از خاطرات ناب و زیبای خودم و دوستان که تنها بخشی از مطالب من هستن...

در آخر هم باید تشکر کنم از تمام کسانی که منو فراموش نکرن و کسانی که فراموشم کردن! دمه همتون گرم!

زندگی با شما از بهترین خاطرات زندگی من بوده.

فعلاً

   

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 12 مهر1388  |
 انا لله و انا الیه راجعون

انا لله و انا الیه راجعون

روح ملکوتی اُسوه عارفان، عالم ربانی، فقیه صمدانی و مرجع تقلید شیعیان جهان حضرت آية الله العظمی محمد تقی بهجت «رحمة الله علیه» به ملکوت اعلی پیوست، این مصیبت عظمی را به ولی الله الاعظم  «عجل الله تعالی فرجه الشریف»  و عموم شیعیان جهان تسلیت عرض می کنیم.

 

   مراسم تشییع پیکر مقدس آن عبد صالح، روز سه شنبه مورخ 29/2/88 ساعت 10 صبح از میدان جهاد واقع در خیابان باجک (19 دی) به سوی حرم مطهر فاطمه معصومه  «سلام الله علیها» انجام خواهد گرفت.

 

 

 

 سایت آیت الله بهجت: http://www.mtb.ir/

 

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 27 اردیبهشت1388  |
 
 
بالا
>
Top java codes درگذشت آیت الله منتظری تسلیت باد .من يك پارسي‌ام؛ از نسل هخامنش و يكي از فرزندان كوروش بزرگ. افتخار مي‌كنم به پارسي بودنم، وطنم و گذشته‌ام كه هر بار به آن برمي‌گردم اشك در چشمانم موج مي‌زند